Center of Generation Modernity - C.G.M - مرکز نسل مدرن ایران، افتخار ماست !

توماس ادیسون: "من می دانم که دیر یا زود موفق خواهم شد، چون بتدریج چیزهایی را که نتیجه نمی دهند کنار گذاشته ام!"

درباره وبلاگ
لوگوی وبلاگ

وب سایت آموزشی و تخصصی و سرگرمی مرکز نسل مدرن (CGM) با اهداف و رویکرد های عالی خدمت به هموطنان و کاربران فارسی زبان جهت ارتقای سطح آموزش و محیطی دوستانه جهت پر کردن اوقات فراغت و سرگرمی های سالم در 16 مرداد سال 85 ایجاد گشت.
در وب سایت مرکز نسل مدرن (CGM) همه اعضای آن از جمله مسولان، مدیران، تیم های تخصصی و کاربران گرامی در تلاش بودند که محیطی با کیفیت بالا جهت آموزش و سرگرمی ایجاد نمایند و بتوانند درخواست ها و مشکلات و سایر نیازهای کاربران فارسی زبان را تامین و راهنمایی کنند.
از جمله اهداف و رویکرد های مرکز نسل مدرن (CGM) تولید محتوای الکترونیکی فارسی جهت آموزش و یادگیری کاربران فارسی زبان و کمک افزایش محتوای الکترونیکی فارسی در جامعه جهانی اینترنت نام برد.

نویسندگان وبلاگ
  • » محمد (Pirate) (25)
  • » سینا (Sina) (7)
  • » آرش (N 0 D) (8)
  • » آرین (Snigger) (5)

  • موضوعات مطالب
  • » [عمومی] اخبار (5)
  • » [عمومی] نوشته های آرش (0)
  • » [عمومی] نوشته های آرین (4)
  • » [عمومی] نوشته های سینا (3)
  • » [عمومی] نوشته های محمد (3)
  • » [CGM] تاریخ مصور (3)
  • » [CGM] استراتژی های توسعه (2)
  • » [CGM] گزارش آماری (2)
  • » [CGM] دستاوردهای سایت (1)
  • » [CGM] مشکلات و موانع (1)
  • » [CGM] مطالب برگزیده (1)
  • » [CGM] کاربران نمونه (1)
  • » [CGM] نوشته های کاربران (18)
  • » [CGM] پرسش و پاسخ (2)

  • صفحات جانبی
  • » پیوست 3
  • » پیوست 2
  • » پیوست 1

  • آرشیو ماهانه مطالب


    آمار وبلاگ
  • » کل بازدید :
  • » بازدید امروز :
  • » بازدید دیروز :
  • » بازدید این ماه :
  • » بازدید ماه قبل :
  • » تعداد نویسندگان :
  • » تعداد کل پست ها :
  • » آخرین بازدید :
  • » آخرین بروز رسانی :
  • تولدم در 22 سالگی! (من یک اردیبهشتیم)...
    نویسنده: محمد (Pirate) پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388 08:50 ب.ظ
    موضوع: [عمومی] نوشته های محمد
    برچسب ها: نوشته اول محمد
    با سلام خدمت همه...

    امروز 10 اردیبهشت معادل با 30 آپریل تولد من بود. خیلی خوش گذشت جای همتون خالی.

    ضمنا من متعصب سرسخت فصل بهار و بخصوص ماه اردیبهشت هستم، و از اینکه اردیبهشتی هستم افتخار می کنم (خصوصیات متولدین ماه اردیبهشت)

    دوست داشتم اولین پستم رو در بخش روز نوشته های وبلاگ که مربوط به نوشته های شخصی نویسندگان وبلاگ هست رو یه مطلب معرفی یا یه جورایی عرض ادب به همه جامعه وبلاگ نویسنان بگم.

    راستش یادم میاد وقتی بچه بودم، همیشه از بچه بودن بدم می اومد، همیشه دوست داشتم سریع بزرگ بشم. بچگی رو ضعف، محدودیت، نصیحت دیگران، عدم استقلال و ... می دونستم.

    یکی از چیزهایی که تو دوران بچگی متنفر بودم، خاطره نویسی یا روزنوشت نویسی و ... بود. همیشه پیش خودم فکر می کردم ملت چقدر بیکارن، که چی بگن فلان روز ساعت چند از خواب بلند شده و چی خورده و چیکار کرده و ...

    حالا که بزرگ شدم، میگم ای دل غافل؛ هی داره عمر میگذره و هنوز به اون شرایطی که مد نظرم تو زندگیم هست نرسیدم و کلی عقبم و دوست دارم برگردم به عقب و بخصوص به دوران بچگی.

    خلقیاتمم خیلی نسبت به بچگی و حتی نوجوانی تغییر کرده. الان دیگه خاطره نویسی رو تو دلم تحقیر نمی کنم ولی خوب هنوزم با شیوه بیخود نویسی به جای ارزش نویسی مخالفم (بیخود نویسی : روزنگاشت وقایع بی ارزش)

    اما ارزش نویسی برای من چند وقت هست که دغدغه شده، ایده هایی که در مورد چیزهای مختلف بعضی وقت ها به ذهنم میرسه یا کارهای با ارزشی که خودم انجام میدم رو دوست دارم یه جا ثبت کنم و داشته باشم.

    تو ورق نه، چون از بس با کامپیوتر کار کردم و بزرگ شدم (تقریبا 15 سال از 7 سالگی)، برای همین تصمیم گرفتم کار رو الکترونیکی شروع کنم.

    وبلاگ بهترین چیزه، برای همین وبلاگ رو انتخاب می کنم برای کاری که چند وقت تو ذهنم بود.

    البته شاخص ارزش باسه هر شخصی یه معنی میده ممکنه اون دیدی که من در مورد مسائل دارم با یه نفر دیگه فرق کنه.

    ممکنه باسه من نوشته های خودم، ارزش باشه، ولی باسه دیگری به قول یکی از بهترین دوستام (آرش)، چرندیات !!!!

    البته بعضی وقت ها هم منطق های 0 شاخص (مثل استدلال های آرین که مثل برادرم قبولش دارم) توی ذهنم مثل یه WORM!، خوره میشه و میزنم تو پوچی و پوچ گرایی و بیخیال همه چی میشم....

    خلاصه باید دید چی پیش میاد، انشالله که خیر میشه.

    خوب بزنیم بریم تو 22 سالگی !!!
    ای وای، 22 سال از زمانی که در روز دوشنبه 10 صبح به تاریخ 10/2/1366 بدنیا اومدم گذشت.

    اول خدای بزرگ رو شاکرم که 22 سال بهم عمر داده و من و خانواده ام به رحمتش سالمیم. ولی شرمسارم که بنده خوبی نبودم و نمی تونم سرمو بالا بگیرم. انشالله که بهم فرصت بده خداقل خرابکاری هام رو در گذشته جبران کنم، چون نعمت و رحمتش اونقدر هست که هیچ وقت نشه جبران کرد....

    22 سال دارم ولی نه از شرایط کشورم راضی ام نه از شرایط خودم! نا امیدی، تحقیر و .... همه معضلاتی هست که توی این روزگار دارم تحمل می کنم. و اگه یاد خدا و اون دنیا نبود، شاید الان با غرق کردن خودم تو فساد و سرگرمی های بی ارزش، دنیای واقعی رو فراموش می کردم....

    معمولا سالهایی که با دو رقم مثل هم بوده، باسه من خوش یمن بوده، مثلا سال 1377 که 11 سالگیم بود و سال خوبی بود، چون توی اون سال رفته بودم مکه و حاجی شده بودم! حالا هم که سال 1388 هست و 22 سالم هست.

    حالا باید دید به برکت خدا چی برام پیش میاد، یکی از رخداد های پیش روم فارغ التحصیلی در رشته ای هست که اصلا از بچگی برای اون ساخته شده بودم! (IT=فناوری اطلاعات، ولی من دوست ندارم این معنیشو، من بهش میگم اون جایی که می تونی خلاقیتت رو تو حوزه کامپیوتر پیاده کنی! چه مزخرف گفتم،نه؟!)

    سحرگاه و غروب ماه اردیبهشت همیشه مورد علاقم بوده، چقدر طبیعت در این دو هنگام زیبایست. حتما امتحان کنید!

    همیشه دوست داشتم، تو اردیبهشت تو کیش کنار خلیج فارس یا تو شیراز کنار پاسارگاد باشم تا از پارسی بودن خودم افتخار و لذت ببرم. (مخصوصا که میگن فصل بهار شیراز صحنه های زیبایی از گلهای طبیعت داره یا دریای نیلگون خلیج فارس در بهار)

    شاید به این آرزو روزی برسم! (آخه از بچگی در این رویا بودم و همیشه توی این ماه یا امتحان داشتم یا درس! اه لعنت این چه دنیایی هست که همیشه زیباترین چیزها باید فدای بیخودترین چیزها بشه!)

    یکی دیگه از آرزوهام این هست که یه سال رو بدون هیچ دغدغه یا اجباری زندگی کنم (فکر نکنم هیچوقت این روز برسه!)

    منظورم این هست که آیا تا بحال فکر کردید هیچوقت بدون دغدغه و اجبار زندگی کنید؟ هیچ کسی نمی تونه ادعا کنه که این زندگی رو تجربه کرده.

    بچه که باشیم، یا میزارنمون مهده کودک یا تو خونه کلی باید توسط مادر و پدر زندگیم به شیوه مورد دلخواه اونا رغم بخوره! گرچه اگرم دست خودمون بود چون فاقد رشد عقلانی بالا بودیم نمی تونستیم بازم این زندگی رو تجربه کنیم.

    دوران نوجوانی و جوانی هم که تو مدرسه و دانشگاه میگذره و به دلیل شرایط جامعه یا هر مساله دیگری حق انتخاب دیگه ای ندارید.

    بعدشم که سربازی و ازدواج و شغل و ....

    یعنی هیچوقت شما به خاطر تقدیر و زندگی جامعه ای و شهری یا روستایی نمی تونید زندگی بدون دغدغه و اجبار زندگی کنید....

    ای کاش یه روز میشد از خواب بلند بشی و همون لحظه خودت تصمیم بگیری که چیکار کنی و کجا باشی و ...

    بالاخره باید به یک بن بست فلسفی رسید که استدلال آمریکایی ها (زندگی کردن برای کار) درسته یا اروپایی ها (کار کردن برای زندگی) ؟

    خوب دیگه باسه پست اولم بسه، امیدوارم به صورت نسبی با روحیاتم آشنا شده باشید.

    راستی امیدوارم زندگی دلخواه رو تجربه کنید (ولی عمرا!)

    خوش باشید.

    آخرین ویرایش: جمعه 11 اردیبهشت 1388 08:54 ق.ظ نظرات ()

    زمان و تاریخ

    Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

    Get Adobe Flash player




    نظرخواهی وبلاگ
    آیا از نظر شما، مرکز نسل مدرن با وجود فیلترینگ بی دلیل می بایست به کار خود ادامه می داد؟


    آخرین مطالب


    جستجو

    لینکستان


    لینکدونی


    سامانه وبلاگ
    میهن بلاگ
    server monitor



    !Safari Supported   !IE Supported   !FireFox Supported   !Opera Supported
    !Valid CSS   !Valid RSS
    Powered by Mihan Blog (Best in Persians)
    Style & Modifications By : C.G.M Coders Team
    Copyright © 2006-2009, Center of Generation Modernity Group

    صفحه نخست - ATOM - RSS - پست الکترونیک - تماس با ما - بالا