Center of Generation Modernity - C.G.M - مرکز نسل مدرن ایران، افتخار ماست !

توماس ادیسون: "من می دانم که دیر یا زود موفق خواهم شد، چون بتدریج چیزهایی را که نتیجه نمی دهند کنار گذاشته ام!"

درباره وبلاگ
لوگوی وبلاگ

وب سایت آموزشی و تخصصی و سرگرمی مرکز نسل مدرن (CGM) با اهداف و رویکرد های عالی خدمت به هموطنان و کاربران فارسی زبان جهت ارتقای سطح آموزش و محیطی دوستانه جهت پر کردن اوقات فراغت و سرگرمی های سالم در 16 مرداد سال 85 ایجاد گشت.
در وب سایت مرکز نسل مدرن (CGM) همه اعضای آن از جمله مسولان، مدیران، تیم های تخصصی و کاربران گرامی در تلاش بودند که محیطی با کیفیت بالا جهت آموزش و سرگرمی ایجاد نمایند و بتوانند درخواست ها و مشکلات و سایر نیازهای کاربران فارسی زبان را تامین و راهنمایی کنند.
از جمله اهداف و رویکرد های مرکز نسل مدرن (CGM) تولید محتوای الکترونیکی فارسی جهت آموزش و یادگیری کاربران فارسی زبان و کمک افزایش محتوای الکترونیکی فارسی در جامعه جهانی اینترنت نام برد.

نویسندگان وبلاگ
  • » محمد (Pirate) (25)
  • » سینا (Sina) (7)
  • » آرش (N 0 D) (8)
  • » آرین (Snigger) (5)

  • موضوعات مطالب
  • » [عمومی] اخبار (5)
  • » [عمومی] نوشته های آرش (0)
  • » [عمومی] نوشته های آرین (4)
  • » [عمومی] نوشته های سینا (3)
  • » [عمومی] نوشته های محمد (3)
  • » [CGM] تاریخ مصور (3)
  • » [CGM] استراتژی های توسعه (2)
  • » [CGM] گزارش آماری (2)
  • » [CGM] دستاوردهای سایت (1)
  • » [CGM] مشکلات و موانع (1)
  • » [CGM] مطالب برگزیده (1)
  • » [CGM] کاربران نمونه (1)
  • » [CGM] نوشته های کاربران (18)
  • » [CGM] پرسش و پاسخ (2)

  • صفحات جانبی
  • » پیوست 3
  • » پیوست 2
  • » پیوست 1

  • آرشیو ماهانه مطالب


    آمار وبلاگ
  • » کل بازدید :
  • » بازدید امروز :
  • » بازدید دیروز :
  • » بازدید این ماه :
  • » بازدید ماه قبل :
  • » تعداد نویسندگان :
  • » تعداد کل پست ها :
  • » آخرین بازدید :
  • » آخرین بروز رسانی :
  • خاطرات سینا ... (بخش چهارم)
    نویسنده: سینا (Sina) جمعه 25 اردیبهشت 1388 08:06 ب.ظ
    موضوع: [CGM] نوشته های کاربران
    برچسب ها: سینا خاطرات نامه سی جی ام
    با سلام
    در بخش قبل توضیح دادم که روابط من و محمد روز به روز تیره تر شد تا اولین سالگرد سایت که 16 مرداد 86 بود.
    نمی دونم بحث سر چی بود که محمد و آقای X با هم مشکل پیدا کردن و بحثی در گرفت که آقای X برای اینکه بتونه حرفش رو به کرسی بنشونه به من و اپرا گفت که دیگه نیایم تو سایت و در واقع سایت رو تحریم کنیم تا محمد حالیش بشه که این افراد رو اون وارد سایت کرده پس این حق رو داره که یه جورایی کودتا کنه
    15 مرداد بود که من و آرش و اپرا نیومدیم تو سایت.
    همون موقع بود که محمد یه ایمیل به من زد و یه سری توضیحاتی داد و در آخر هم شماره موبایلشو داد و گفت دوست داره با من صحبت کنه یه سری مسائل کلی رو هم مطرح کرده بود ( همین ایمیل رو هم به آرش زده بود ).
    اون موقع من خیلی با آرش صحبت کردم و کلی با هم کلنجار رفتیم که حق با کیه.
    تصمیم گرفتم با محمد صحبت کنم ببینم چی میگه.
    همون موقع یادمه 23 دقیقه با محمد صحبت کردم و خیلی ازش خوشم اومد چون مونطق گرا بود و اگر من حرفی میزدم که درست بود میپذیرفت که دقیقا عکس حرکت آقای X بود که وقتی باهاشون صحبت میکردی همش صحبت از مدرک میکرد یا همش میزد تو برجک ما که حرفت اشتباست.
    خلاصه شبش که مجدد با آرش تماس گرفتم آرش حرفی بهم زد که خیلی منو ناراحت کرد ( حتی گریه کردم ، شاید مسخره به نظر بیاد اما خوب من مشکلات خاص خودم رو داشتم که باعث میشد با کمترین شوک ناراحت بشم ).
    اون فردی که من یکسال تمام باهاش رفاقت داشتم و باهم حتی تو تهران گشتیم و یه روز حتی با هم تا دم دانشگاهش رفتیم تو این مدت با یه اسم غیر واقعی خودشو بهم معرفی کرده بود.با یه اسم جعلی و حتی موقعی که فامیلش رو ازش پرسیدم اون رو هم الکی بهم گفت.
    خیلی جالب بود برام وقتی آرش اینو بهم گفت.
    از دستش خیلی ناارحت شدم و دیگه باهاش حرف نزدم ( اون موقع یادمه که یه سایت واسه خودش باز کرده بود که من رو هم اونجا دعوت کرده بود). اما از دست آرش و محمد هم ناراحت بودم ( به خاطر اینکه میدونستن اون کیه و با یه اسم دیگه خودشو به من معرفی کرده اما بروز ندادن) هر چند که به اونا هیچی نگفتم چون من اینجا بازی خورده بودم و بیشترین دلیلش خود من بودم که مثل کبک سرم رو تو برف کرده بودم که ندیدم  با کیا در ارتباطم.
    خلاصه این ماجرا باعث شد تا خیلی چیزاها کم برای من آشکار بشه که در پست بعدی براتون شرح میدم.
    ممنون از اینکه وقت گذاشتید و پست من رو خوندید.
    تا پست بعدی خدانگهدار....


    آخرین ویرایش: سه شنبه 19 خرداد 1388 10:42 ب.ظ نظرات ()

    ایمیل های همگانی ... (بخش ششم)
    نویسنده: آرش (N 0 D) سه شنبه 22 اردیبهشت 1388 02:04 ب.ظ
    موضوع: [CGM] نوشته های کاربران


    سلام مجدد به همه ی دوستان

    ارسال ایمیل های همگانی یکی از استراتژی هایی بود که توسط مدیران سایت پیشنهاد شد و با موافقت همه ی دوستان صورت گرفت . این عمل به این منظور صورت گرفت که کاربرانی که در گذشته در سایت بوده اند و دیگر فعالیت نمی کردند رو به وسیله ی این ایمیل به سایت بازگرداند و البته مطالب درون ایمیل هم با توافق جمعی نوشته شده بود و انتظار برخورد های مختلف از سمت و سوی کاربران رو پیش بینی کرده بودیم .

    پس از ارسال ایمیل ها به خاطر دارم که من فقط در سایت بودم و به محض مشاهده ی پاسخ های تند برخی از دوستان با سرپرست سایت تماس گرفتم مبنی براینکه هم به محمد عزیز خبر بدن هم اینکه خودشون هم برای پاسخگویی حاضر بشن ولی متاسفانه خودشون هرگز در پاسخگویی به کاربران شرکت نکردند و من ، محمد و مابقی دوستان رو در مقابل این عکس العمل های گاها تند تنها گذاشتند گرچه خودشان هم از اعضای تصمیم گیرنده در این رابطه بودند و اگر هم مخالف ارسال ایمیل های سراسری بودند باید قبل از انجام شدن این عمل مخالفتشان را نشان می دادند نه اینکه بعد از ارسال ایمیل ها تازه شروع به انتقاد کنند و به جمع کاربرانی بپیوندند که ما در حال پاسخگویی به آنها بودیم .
    در این بین توهین های زیادی رو شنیدیم و در کمال احترام و با منطقی مثال زدنی پاسخ دوستان رو دادیم گرچه به اشتباهاتی که در این استراتژی وجود داشت هم پی بردیم ولی نتیجه ی لازمی که باید می گرفتیم رو هم گرفتیم و انتظاراتمون از استراتژی برآورده شد ولی در این بین حقایقی هم روشن شد که باعث درگیری های داخلی سایت شد و مشکلات بین برخی از اعضا شدت گرفت که من خودم یکی از کسانی بودم که نا خواسته در یکی از موارد صحبت بودم بدون اینکه خودم اطلاعی از این مساله داشته باشم تا پیغام های شخصی عجیبی به دستم رسید که مسائل پیش آمده در این بین رو در پست های بعدی توضیح خواهم داد ...

    آخرین ویرایش: - - نظرات ()

    برق از خط تلفن
    نویسنده: آرین (Snigger) دوشنبه 21 اردیبهشت 1388 09:31 ب.ظ
    موضوع: [عمومی] نوشته های آرین

    سلام
    این اولین پست غیر CGM  من  هست!!
    چند روز پیش یه دفعه چند ساعت برق رفت! و من هم یادم رفته بود چراغ اضطراری رو شارژ کنم ، باطری چراغ قوه هم تموم شده بود و ...
    کلی عذاب کشیدم! یادم اومد تو خط تلفن برق هست !! (‌با این که خیی بدیهی است اما به لطف phrack خدابیامرز اینو میدونستم!)
    ولتاژ خط برای کشورهای مختلف فرق میکنه اما برای ایران در حالتی که گوشی سرجاشه (On-Hook) تقریبا 48 ولته.

    برای استفاده از این ولتاژ یه مدار میسازیم:
    به یه پل دیود 2آمپر و یه آی سی رگلاتور ولتاژ LM317 نیاز داریم.
    برای تنظیم  ولتاژ خروجی LM317 یه مقاومت 220 اهم و برای محدود کردن جریان خروجی از یک مقاومت 560 اهم استفاده کردم. ( مقاومتها زیاد مهم نیستن فقط باشن ! یکم بیشتر و کمترش مهم نیست.)

    DSC00828.jpg (66 KB)
    اینم شماتیکش:

    schematic.png (5 KB)

    من با این ولتاژ  10 تا LED  سفید به صورت سری با یه مقاومت 2.2 K سری کردم  (برای محدود کردن جریان و جلوگیری از سوختن LED ها).
    آخرش میشه این:
    خاموش:
    DSC00831.jpg (472 KB)

    روشن:
    DSC00830.jpg (445 KB)

    برای جلوگیری از قطعی تلفن موقع قطع برق مخابرات از تعدادی باتری استفاده میکنه. که خوب انجام کارهایی از این قبیل به اندازه زیاد باعث تموم شدن اون باتریها و صدمه به مخابرات میشه .
    این کار تو جاهایی مثل آمریکا از نظر قانون ممنوعه اما تو ایران رو نمیدونم!


    خوش باشین

    آخرین ویرایش: سه شنبه 22 اردیبهشت 1388 10:56 ق.ظ نظرات ()

    استقلال چیست!، و استقلال قلعه نویی در سالی که گذشت...
    نویسنده: محمد (Pirate) سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 09:15 ب.ظ
    موضوع: [عمومی] نوشته های محمد
    برچسب ها: استقلال قلعه نویی
    من یه هوادار 6 آتیشه استقلالم (6 تا گفتم یعنی اگه بازم 6 تا بخوره، استقلالیم!) می خوام امروز از تیمی که از بچگی باهاش بزرگ شدم بگم...

    استقلال مثل پرسپولیس یه تیم مردمیه، و دارای میلیون ها عاشق که حتی جانشون هم برای این تیم میدن (مثل مرحوم روزبه بهرامی که به خاطر باخت استقلال در دقیقه های آخر بازی با الاتحاد سکته کرد و فوت شد)

    اما بر عکس سایر تیم های مردمی جهان مثل بارسلونا، رئال و ...، مالکیت باشگاه مال مردم نیست و مردم هیچ نقشی تو سیاست های باشگاه و انتخاب مدیرعاملش ندارن!

    چون همونطور که می دونید مثلا یه باشگاه مردمی مثل رئال مادرید برای انتخاب مدیرعاملش مثل انتخاب رئیس جمهوری، رای گیری صورت میگیره و مردم باید به اون اشخاصی که کاندید شدن رای بدن...

    که این مردمی که رای میدن متشکل از پیشکسوتان باشگاه، لیدرهای متعصب، نمایندگان مردمی و ... هستن.

    و هر کاندیدم باید با برنامه مشخصی که اعلام میکنه (از لحاظ اقتصادی، مدیریتی و حتی جذب بازیکن) پا به عرصه میزاره.

    حالا بگذریم از امکانات سخت افزاری فوق العاده (مثل ورزشگاه سنتیاگو برنابئو و 8 هواپیمای اختصاصی و ...)

    رویا را فراموش کنید! برگردید به ایران، به استقلال...

    استقلال یه تیمی هست که حتی فاقد یه زمین تمرین ساده هست ! فاقد یه ورزشگاه درجه 3، فاقد انتخابات مردمی، فاقد مالکیت مردم، فاقد هیچی!!!!

    استقلال به قول فیروز کریمی هیچی نداره جز عزت! (طرفداران بی شمار که عزیزش می دارن)
    و این عزت همه کس و همه چیز استقلال هست که با توجه به مشکلات فراوان در سراشیبی رکود قرار گرفته...

    استقلال مثل پرسپولیس شده عرصه قدرت نمایی سیاسی، با روی کار آمدن یه حزب بر دولت، مثل تغییر کارمند در یک سازمان، مدیرعامل تعویض میشه و هیچ دلیل و استدلالی وجود نداره، و حتی مردم هم نباید حقی داشته باشند!

    همه این مقدمه ها رو گفتم که بگم : نچ! نه استقلال نه پرسپولیس نه تیم ملی با این زیر ساخت فوتبالی که ما داریم نه تو جهان حتی تو آسیا و کم کم هم که داریم می بینیم تو منطقه غرب هم نمی تونه موفق بشه و روز به روز سقوط می کنه!

    انشالله در آینده از دید شخصی خودم، ساختار مناسبی که می تونیم در فوتبال موفق بشیم رو در پست جداگانه ای خواهم زد.

    این پست مربوط به استقلالی هست که در دوره امیر قلعه نویی در یک سال اخیر هدایت شد.



    اپیزود اول : استقلال تحقیر شده است!
    سال گذشته، حجازی با اون همه داعیه که تیم ملی امید را برای خودش کوچیک میدونه، اومد و به خاطر نتایج و حتی بازی ضعیفی که تیم انجام می داد، برکنار شد...
    فیروز کریمی، مردی با توانایی های فنی بالا و شخصیت کارزیماتیک خودش پا به عرصه استقلال که روزی آرزوی رسیدن به آن را داشت، گذاشت. اما فیروز جمع کردن حاشیه تیم بزرگ رو بلد نبود و میخواست با شیوه نظامی و دیکتاتوری یک تیم پرطرفدار را از حاشیه ها محافظت کنه، اما ناکام بود.
    ولی حداقل خوبی تیم در دوره فیروز این بود که خوب بازی می کرد ولی نتیجه نمی گرفت!
    فیروز برکنار شد و استقلال در نیمه نهایی جام حذفی بدون مربی ماند...
    امیر قلعه نویی مردی که در فوتبال ایران از لحاظ تجربه و هنر در جمع کردن تیم، زبان زد خاص و عام هست وارد می شود.
    در قدم اول برای موفقیت تیم، با دشمنان خونی خودش (محمد نوازی) هم کنار آمد. و حتی بازیکنانی که با او مشکل داشتند را نیز برای اینکه حاشیه در تیم ایجاد نشود تحمل کرد.
    در قدم دوم برای موفقیت تیم در زمان کم باقی مانده یک انالیزور برجسته (مجید صالح) را در کنار خود آورد تا بهتر هم تیم خودش را بشناسه و هم تیم حریف.
    استقلال با این درایت ها قهرمان می شود و فتح الله زاده که در معرض سقوط بود، نجات پیدا می کنه.

    اپیزود دوم : استقلال هنوز در توهم لیگ گذشته هست!
    لیگ هشتم شروع می شود، استقلال با نتایج بسیار ضعیف در رده 17 جدول قرار می گیرد. ولی انصافا هیچ هواداری از تیم و فلعه نویی ناراحت نیست، چون تیم بسیار زیبا و هجومی بازی می کند و از بدشانسی فراوان تیم ها مقابل استقلال پیروز می شوند.
    دلایل این مشکل، نونهال بودن تیم استقلال بدلیل تغییرات زیاد در پست بازیکنان جدید بود.
    بعد از باخت مقابل صباباتری، امیر قول می دهد استقلال قهرمان می شود (استقلال در رتبه 17 قرار داشته است)

    اپیزود سوم : استقلال عضلانی می شود!
    فتح الله زاده از بالا بر کنار می شود، واعظ آشتیانی بازم از بالا منصوب می شود.
    به نظر من حاجی فتح الله مرد خوبی بود ولی تنها عیبش این بود که استقلال رو میخواست فدای خودش کنه نه خودش رو فدای استقلال (از نماینده مجلس شدن بگیر تا ...)
    بازی با استقلال اهواز شروع می شود، برهانی بعد از مدت ها فیکس بازی می کند، استقلال این تیم را با نتیجه خیره کننده 6-0 می برد. شایعات شروع می شود، استقلال ها با هم تبانی کردند! استقلال تیمی که با پول برنده می شود و ....
    اما بعد از 1 برد، 2 برد، 3 برد، 4 برد و .... چندین برد پرگل این شایعه از بین می رود. حالا استقلال در رتبه دوم می باشد.
    در مهمترین بازی، استقلال ذوب آهن را با نتیجه 2 بر 0 در تهران شکست می دهد و بعد از چند بازی پرگل بعدی، با نایب قهرمانی، نیم فصل را تمام می کند.

    اپیزود چهارم : استقلال در هجوم تبر دستان دلسوز!
    استقلال با پرسپولیس بازی می کند، بازی که می بایست با چند گل به نفع استقلال تمام می شد با اشتباه شاهکار استقلال یعنی علی علیزاده ناگهان در دقایق آخر متوقف می شود (با شکست هیچ فرقی نداشت)
    باد استقلال می خوابد و هفته بعد از مقاومت 4 گل می خورد!، و دیگر هیچ بازی را پرگل نمی برد.
    استقلال بدلیل تساوی های زیاد در رتبه 2 قرار می گیرد و ذوب آهن که 6 امتیاز اختلاف با استقلال داشت، ناگهان با 1 امتیاز بیشتر نسبت به استقلال، رتبه اول را دارد.
    بعد از بازی پرسپولیس تبر زنان که با چهره دلسوز تظاهر می کردند، شروع به تبر زدن از ریشه استقلال می کنند.
    کارشناسی مثل حاج رضایی که داعیه عادل و بی طرف بودن را دارد، وقتی که استقلال مساوی یا باخت می آورد، قلعه نویی ادبیات ندارد و استقلال تاکتیک منسوخ شده ای دارد.
    وقتی که تیم می برد، قلعه نویی بد نیست، تاکتیک استقلال به خاطر بازی شخصی ستاره هاست!
    پیشکسوتانی مثل زرینچه و نوازی که آرزوی داشتن موقعیت قلعه نویی را دارن، به یکباره میان به این تیم ضربه می زنند و حتی با علم به اینکه یه طرف ماجرا در صورت حقیقت خود هستن و می بایست مجازات شوند، این اقدام را انجام می دهند.
    افراد کوتوله و ابله ای مثل ممد مایلی (به لفظ علی پروین بخونید) با هزار یک عیب و علامت سوال، به قلعه نویی حمله می کند! (در خصوص ممد مایلی یه پست مفصل در نظر دارم که بعدا جداگانه بهش می پردازم)
    استقلال در محاصره همه جانبه مطبوعات، رسانه ها، پیشکسوتان و  کوتوله ها ... قرار گرفته و در رتبه دوم جدول قرار دارد و تنها در صورتی قهرمان می شود که ذوب آهن ببازد!

    اپیزود پنجم : استقلال را خدا قهرمان می کند!
    ذوب آهن و فولاد خوزستان، هر دو مال وزارت صنایع هستن و حتی فولادی ها به اصفهانی ها بابت امتیاز لیگ برتر بدهکارن. همه چیز آماده یه تبانی نرم هست!
    بازی شروع می شود، فولاد یه گل می زند، و تا قبل از نزدیک های دقیقه 75، بازی متوسطی انجام می دهد، حتی اونقدر شل بازی می کند که ذوب آهن گل بزند ولی باز اونقدر ذوب آهنی ها شوت بودن که نمی تونستن گل بزنن!
    نزدیک دقیقه 70، بالاخره ذوب آهن گل میزند و با این نتیجه قهرمان می شود. همه چیز برای یه سناریوی ساختی خوب به نظر می رسد، فولاد زود گل زده است و تلاشش را کرده و ذوب آهن در دقایق پایانی گل زده و از لحاظ منطق برای تیمی که می خواهد قهرمان شود، درست به نظر نمی رسد که در دقایق پایانی قولاد جبران کند، پس مردم شک نمی کنند!
    مجید جلالی، مردی که برای فوتبال زندگی می کند و همیشه شخصیت پاکی داشته، اما بر خلاف مسولان کارخانه ها، بازی را با بهترین توانایی هایش می برد! (اما افسوس که بعدا همین مساله باعث کله شدنش میشه و از تیم اخراج میشه!)
    استقلال علی رغم تمام پیش بینی ها قهرمان میشه و به قول قلعه نویی بعضی ها خوشحال و بعضی ها ناراحت میشن.
    قلعه نویی به قول خودش عمل کرد و استقلالی که تسخیر شده هجمه دشمن بود را قهرمان کرد!

    اپیزود ششم : قلعه نویی استعفا می دهد!
    استقلال در لیگ قهرمانان با بازی های ضعیف در خارج از خانه و با بازی های خوب ولی بدشانس در داخل خانه با آسیا خداحافظی می کند.
    قلعه نویی استعفا می دهد. چون جناب واعظ از بالا بهشون رسیده بود که لمپن ها را جمع کنند و کسانی که بیایند که هوادار بازی و ... جمع بشه!
    همیشه از افرادی که با افراد محبوب مشکل داشتن، تنفر داشتم. واعظ یکی از اوناست...
    با اینکه تا قبل از این جریانات از واعظ به خوبی یاد می کردم و مدیر مدبر و لایقی می دونستم که انگولک به کار فنی تیم نمی کند و تمام نیروش برای کارهای اقتصادی و مدیریتی هست.
    اما جناب واعظ جوگیر شده بود! فکر کرده بود می تونه با این حرکت قلعه نویی را تحت سلطه خودش بگیره و بر استقلال حکومت کنه!
    امیرم که با خان سالاری زندگی کرده بود سخت بود که اطرافیان و نوچه هاش را از دست بده و به راحتی استعفا میده (چون هم محبوبه و هم رزومه خوبی تو استقلال داره)
    همه چیز تا این تاریخ که مطلب رو زدم به نفع قلعه نویی و علیه واعظ تموم میشه.

    اما یه سوال : این وسط کی متضرر میشه؟ آیا بعد از قهرمانی سال 85 و قهرمانی پرسپولیس در پارسال، چرا باید دوباره بعد از یه قهرمانی تیم به این شکل از بین بره و فصل بعد که قراره از 15 مرداد شکل بگیره و از الان باید تیم یه بالا سر داشته باشه تا بازیکن جذب کنه و برنامه ریزی اردو کنه، یتیم بمونه و فصل بعد را از همین الان شکست بخوره؟!

    این وسط اون عزت که در موردش صحبت کردم متضرر میشه، حالا باید پرسید از مسولان رده بالای سازمان و دولت که چرا باید با تیم ها سیاسی بازی بشه و مردم دلشکسته بشن؟!

    همه مدیران، مربیان، بازیکنان، دولت ها، میان و می روند، و این استقلال هست که باقی می مونه با عزتش !

    می دونم مطلبم جالب نبود، چون شرایط خوبی نداشتم بعد از اتفاقات امروز، فقط می خواستم بگم فوتبال ایران، درست نمی شود مگر ... (ادامه دارد)


    آخرین ویرایش: سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 10:21 ب.ظ نظرات ()

    تولدم در 22 سالگی! (من یک اردیبهشتیم)...
    نویسنده: محمد (Pirate) پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388 08:50 ب.ظ
    موضوع: [عمومی] نوشته های محمد
    برچسب ها: نوشته اول محمد
    با سلام خدمت همه...

    امروز 10 اردیبهشت معادل با 30 آپریل تولد من بود. خیلی خوش گذشت جای همتون خالی.

    ضمنا من متعصب سرسخت فصل بهار و بخصوص ماه اردیبهشت هستم، و از اینکه اردیبهشتی هستم افتخار می کنم (خصوصیات متولدین ماه اردیبهشت)

    دوست داشتم اولین پستم رو در بخش روز نوشته های وبلاگ که مربوط به نوشته های شخصی نویسندگان وبلاگ هست رو یه مطلب معرفی یا یه جورایی عرض ادب به همه جامعه وبلاگ نویسنان بگم.

    راستش یادم میاد وقتی بچه بودم، همیشه از بچه بودن بدم می اومد، همیشه دوست داشتم سریع بزرگ بشم. بچگی رو ضعف، محدودیت، نصیحت دیگران، عدم استقلال و ... می دونستم.

    یکی از چیزهایی که تو دوران بچگی متنفر بودم، خاطره نویسی یا روزنوشت نویسی و ... بود. همیشه پیش خودم فکر می کردم ملت چقدر بیکارن، که چی بگن فلان روز ساعت چند از خواب بلند شده و چی خورده و چیکار کرده و ...

    حالا که بزرگ شدم، میگم ای دل غافل؛ هی داره عمر میگذره و هنوز به اون شرایطی که مد نظرم تو زندگیم هست نرسیدم و کلی عقبم و دوست دارم برگردم به عقب و بخصوص به دوران بچگی.

    خلقیاتمم خیلی نسبت به بچگی و حتی نوجوانی تغییر کرده. الان دیگه خاطره نویسی رو تو دلم تحقیر نمی کنم ولی خوب هنوزم با شیوه بیخود نویسی به جای ارزش نویسی مخالفم (بیخود نویسی : روزنگاشت وقایع بی ارزش)

    اما ارزش نویسی برای من چند وقت هست که دغدغه شده، ایده هایی که در مورد چیزهای مختلف بعضی وقت ها به ذهنم میرسه یا کارهای با ارزشی که خودم انجام میدم رو دوست دارم یه جا ثبت کنم و داشته باشم.

    تو ورق نه، چون از بس با کامپیوتر کار کردم و بزرگ شدم (تقریبا 15 سال از 7 سالگی)، برای همین تصمیم گرفتم کار رو الکترونیکی شروع کنم.

    وبلاگ بهترین چیزه، برای همین وبلاگ رو انتخاب می کنم برای کاری که چند وقت تو ذهنم بود.

    البته شاخص ارزش باسه هر شخصی یه معنی میده ممکنه اون دیدی که من در مورد مسائل دارم با یه نفر دیگه فرق کنه.

    ممکنه باسه من نوشته های خودم، ارزش باشه، ولی باسه دیگری به قول یکی از بهترین دوستام (آرش)، چرندیات !!!!

    البته بعضی وقت ها هم منطق های 0 شاخص (مثل استدلال های آرین که مثل برادرم قبولش دارم) توی ذهنم مثل یه WORM!، خوره میشه و میزنم تو پوچی و پوچ گرایی و بیخیال همه چی میشم....

    خلاصه باید دید چی پیش میاد، انشالله که خیر میشه.

    خوب بزنیم بریم تو 22 سالگی !!!
    ای وای، 22 سال از زمانی که در روز دوشنبه 10 صبح به تاریخ 10/2/1366 بدنیا اومدم گذشت.

    اول خدای بزرگ رو شاکرم که 22 سال بهم عمر داده و من و خانواده ام به رحمتش سالمیم. ولی شرمسارم که بنده خوبی نبودم و نمی تونم سرمو بالا بگیرم. انشالله که بهم فرصت بده خداقل خرابکاری هام رو در گذشته جبران کنم، چون نعمت و رحمتش اونقدر هست که هیچ وقت نشه جبران کرد....

    22 سال دارم ولی نه از شرایط کشورم راضی ام نه از شرایط خودم! نا امیدی، تحقیر و .... همه معضلاتی هست که توی این روزگار دارم تحمل می کنم. و اگه یاد خدا و اون دنیا نبود، شاید الان با غرق کردن خودم تو فساد و سرگرمی های بی ارزش، دنیای واقعی رو فراموش می کردم....

    معمولا سالهایی که با دو رقم مثل هم بوده، باسه من خوش یمن بوده، مثلا سال 1377 که 11 سالگیم بود و سال خوبی بود، چون توی اون سال رفته بودم مکه و حاجی شده بودم! حالا هم که سال 1388 هست و 22 سالم هست.

    حالا باید دید به برکت خدا چی برام پیش میاد، یکی از رخداد های پیش روم فارغ التحصیلی در رشته ای هست که اصلا از بچگی برای اون ساخته شده بودم! (IT=فناوری اطلاعات، ولی من دوست ندارم این معنیشو، من بهش میگم اون جایی که می تونی خلاقیتت رو تو حوزه کامپیوتر پیاده کنی! چه مزخرف گفتم،نه؟!)

    سحرگاه و غروب ماه اردیبهشت همیشه مورد علاقم بوده، چقدر طبیعت در این دو هنگام زیبایست. حتما امتحان کنید!

    همیشه دوست داشتم، تو اردیبهشت تو کیش کنار خلیج فارس یا تو شیراز کنار پاسارگاد باشم تا از پارسی بودن خودم افتخار و لذت ببرم. (مخصوصا که میگن فصل بهار شیراز صحنه های زیبایی از گلهای طبیعت داره یا دریای نیلگون خلیج فارس در بهار)

    شاید به این آرزو روزی برسم! (آخه از بچگی در این رویا بودم و همیشه توی این ماه یا امتحان داشتم یا درس! اه لعنت این چه دنیایی هست که همیشه زیباترین چیزها باید فدای بیخودترین چیزها بشه!)

    یکی دیگه از آرزوهام این هست که یه سال رو بدون هیچ دغدغه یا اجباری زندگی کنم (فکر نکنم هیچوقت این روز برسه!)

    منظورم این هست که آیا تا بحال فکر کردید هیچوقت بدون دغدغه و اجبار زندگی کنید؟ هیچ کسی نمی تونه ادعا کنه که این زندگی رو تجربه کرده.

    بچه که باشیم، یا میزارنمون مهده کودک یا تو خونه کلی باید توسط مادر و پدر زندگیم به شیوه مورد دلخواه اونا رغم بخوره! گرچه اگرم دست خودمون بود چون فاقد رشد عقلانی بالا بودیم نمی تونستیم بازم این زندگی رو تجربه کنیم.

    دوران نوجوانی و جوانی هم که تو مدرسه و دانشگاه میگذره و به دلیل شرایط جامعه یا هر مساله دیگری حق انتخاب دیگه ای ندارید.

    بعدشم که سربازی و ازدواج و شغل و ....

    یعنی هیچوقت شما به خاطر تقدیر و زندگی جامعه ای و شهری یا روستایی نمی تونید زندگی بدون دغدغه و اجبار زندگی کنید....

    ای کاش یه روز میشد از خواب بلند بشی و همون لحظه خودت تصمیم بگیری که چیکار کنی و کجا باشی و ...

    بالاخره باید به یک بن بست فلسفی رسید که استدلال آمریکایی ها (زندگی کردن برای کار) درسته یا اروپایی ها (کار کردن برای زندگی) ؟

    خوب دیگه باسه پست اولم بسه، امیدوارم به صورت نسبی با روحیاتم آشنا شده باشید.

    راستی امیدوارم زندگی دلخواه رو تجربه کنید (ولی عمرا!)

    خوش باشید.

    آخرین ویرایش: جمعه 11 اردیبهشت 1388 08:54 ق.ظ نظرات ()

    تعداد کل صفحات: "2" | 1 2
    زمان و تاریخ

    Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

    Get Adobe Flash player




    نظرخواهی وبلاگ
    آیا از نظر شما، مرکز نسل مدرن با وجود فیلترینگ بی دلیل می بایست به کار خود ادامه می داد؟


    آخرین مطالب


    جستجو

    لینکستان


    لینکدونی


    سامانه وبلاگ
    میهن بلاگ
    server monitor



    !Safari Supported   !IE Supported   !FireFox Supported   !Opera Supported
    !Valid CSS   !Valid RSS
    Powered by Mihan Blog (Best in Persians)
    Style & Modifications By : C.G.M Coders Team
    Copyright © 2006-2009, Center of Generation Modernity Group

    صفحه نخست - ATOM - RSS - پست الکترونیک - تماس با ما - بالا